و خداوند عشق را آفرید...

"سه رنگ" سه گانه ایست ساخته ی کریشتف کیشلوفسکی، کارگردان مشهور سینمای لهستان، محصول سینمای فرانسه که فیلم های آن به ترتیب عبارتند از "آبی"، "سفید" و "قرمز"، سه رنگ پرچم فرانسه، که به ترتیب نماد آزادی، برابری و برادری هستند و تم درونی فیلم ها نیز به همین ترتیب است. "آبی" محصول سال ۹۳ فرانسه است.

موضوع فیلم "آبی"، اولین بخش این سه گانه، آزادی است، اما نه آن آزادی سیاسی-اجتماعی که رنگ آبی پرچم فرانسه نماد آن است، بلکه مفهومی عمیق تر از این ها: آزادی شخصی. این که آیا انسان اصلا قادر هست فارغ از تمامی علایق، وابستگی ها، خانواده، عشق، جنسیت، آشنایان، مسئولیت ها، عادات و تعهدات خود زندگی کند؟

ژولی در پایان شکست می خورد و دوباره به قول خودش دوباره به "دام" می افتد. اما نکته اینجاست که جدا از جبری که آزاد زیستن را از انسان سلب می کند، آیا اصلا این آزادی بر فرض امکان وقوع، شایسته و بایسته است یا نه؟

در فیلم می توانیم چند جا به گونه ای نظام جزا و پاداش را هم ببینیم: در ابتدای فیلم، خانواده ی ژولی آن پسرک، آنتوان، را سوار ماشین نمی کند و بلافاصله پس از آن و در یک صحنه ی به ظاهر متناقض، زمانی که پسر موفق می شود آن کره را در چوب بیندازد و خوشحالی می کند، ماشین تصادف می کند و این بار پسر به کمک آن ها می شتابد. یا وقتی آن پسرک نیمه شب از خیابان از دست کسانی که او را کتک می زنند، فرار می کند و به آپارتمان ژولی می آید، ژولی در را باز نمی کند و اندکی بعد، وقتی ژولی بیرون می رود، در آپارتمانش بسته می شود و مجبور می شود شب را بیرون بماند. و یا در جایی دیگر، کمکش به دختر فاحشه، باعث می شود در محل کارش، پارتیتور همسرش را در تلویزیون ببیند، درحالی که اگر به کمک دخترک نیامده بود، اصلا متوجه بقای پارتیتور نمی شد. (چرا که ژولی قبلا به مادرش هم گفته که تلویزیون نگاه نمی کند)

در فیلم نماها به دقت طراحی و اجرا شده اند و همه کارکردی دارند. (به قول خانم سیدی اگر تفنگی در متن هست، حتما از آن تیری شلیک خواهد شد) مثلا صحنه ای که ژولی برای تعویض آپارتمانش دوباره به آن آژانس ملکی می رود، به مرد می گوید "صورتتون زخمی شده" و او در جواب می گوید "گربه م چنگ زده"، این دیالوگ ها به نظر بی ربط می آیند، اما بعدتر ژولی به فکرش می رسد که برای خلاص شدن از شر موش های آپارتمانش، گربه ی او را قرض بگیرد و همان جاست که مردک از ژولی می خواهد وارد خانه اش شود، چراکه همسرش خانه نیست و شخصیت پردازی مرد کامل تر می شود.

همین مساله از منظر روابط علت و معلولی فیلم هم قابل بررسی است، برای مثال صحنه ی از خواب پریدن ژولی و پشت پنجره رفتنش و دیدن -> چند پسر که یکی را کتک می زنند -> پسر سعی می کند فرار کند و به خاطر رد شدن یک کامیون از آن های دیگر جلو می افتد -> و می تواند خود را به مجتمع ژولی برساند -> ژولی ابتدا در را باز نمی کند تا به پسر پناه دهد -> سپس با خوابیدن سروصداها ژولی از آپارتمانش خارج می شود -> در آپارتمان پشت سرش بسته می شود -> مجبور می شود شب را روی پله ها بماند -> زنی از همسایه ها (لوسیل) را می بیند که وارد خانه اش می شود و مرد همسایه بغلی هم می رود تا شب را با او بگذراند -> فردا زن همان مرد می آید تا امضای ژولی را برای بیرون کردن دختر فاحشه از مجتمع بگیرد، اما ژولی می گوید به من مربوط نیست -> امضا نکردن ژولی باعث می شود دخترک در مجتمع بماند -> و برای تشکر از ژولی برای او گل می خرد و به آپارتمانش می آید -> ... این روابط را می شود همین گونه ادامه داد، همین طور A  می دهدB  می دهد C می دهد Dمی دهد E و الی آخر.

  

موسیقی متن فیلم بی نظیر است، موسیقی باشکوه و موقری که برای اتحاد اروپا ساخته شده و در نسخه ی نهایی آن از متن رساله ی پولس قدیس، از عشق و امید و ایمان سخن می گوید و برترین و بالاترینشان را عشق می داند. جالب اینجاست که موسیقی فیلم حتی قبل از شروع فیلمبرداری فیلم ساخته شده.

تقارن هم در فیلم به مراتب مشاهده می شود: برای مثال ابتدای فیلم ژولی به الیویه زنگ می زند و از او می خواهد به خانه اش بیاید تا همبستر شوند و در پایان فیلم به او زنگ می زند تا به خانه ی او برود. ابتدای فیلم یک بار زنی را میبینیم که ژولی پارتیتور پاتریس را برای نابود کردن از او می گیرد و یک بار دیگر هم او را می بینیم که ژولی او را در مورد پارتیتور کپی شده مورد بازخواست قرار می دهد. (شریک جنسی اش در پس زمینه جلب توجه می کند) مادر ژولی، آنتوان و پزشک معالج ژولی، تصویر فرد در مردمک چشم را هم هر کدام دو بار در فیلم می بینیم.

"آبی" فیلمی است که برخلاف اکثر فیلم ها باید به معنای واقعی کلمه "دیده" شود. "آبی" فیلمی تماشایی است که فیلمبرداری و نورپردازی آن در حداعلای خود قرار دارند و این مساله از همان ابتدای فیلم مشخص است: دوربین که پشت چرخ ماشین قرار گرفته، دست آنا که زرورق آبی رنگ آب نبات چوبی اش را در هوا تکان می دهد، رقص نورهای زرد و سرخ روی صورت آنا از پشت پنجره ی ماشین و... مسلما رنگ آبی در فیلم غلبه ی خاصی دارد، اما جاهایی به سه رنگ دیگر هم ارجاع داده می شود.

صدا هم از عناصری است که به شدت در فیلم نقش دارد. برای مثال در صحنه ای که ژولی روی تخت بیمارستان است، ما پرهای لحاف را می بینیم که تکان می خورند و این صدای نفس های اوست که به ما منشا را نشان می دهد. و یا در صحنه ی درزدن های آن پسرک که نیمه شب کتک خورده و به ما نزدیک و نزدیک تر می شود.

بازی ژولیت بینوش بدون شک عالی است. بینوش کاملا نقش را درک کرده و آن را فوق العاده به گونه ای به تصویر کشیده که تصور این که کس دیگری به جز او می توانست در این فیلم بازی کند را هم محال می سازد. بینوش برای بازی در این فیلم برنده ی جایزه ی بهترین بازیگر زن جشنواره ی فیلم ونیز شد. نکته ی حاشیه ای هم این که بینوش در آن صحنه ی پس از گذراندن شب با الیویه در اوایل فیلم (و آن دیالوگ فوق العاده ی: حالا فهمیدی منم مثل هر زن دیگه ایم، عرق می کنم، مریض می شم، دندونام خراب می شن، حالا دیگه دلت برام تنگ نمی شه) برای ریاضت فیزیکی خود واقعا دستش را بدون محافظی به دیوار کشیده.

کیشلوفسکی با قطع های هوشمندانه جلوی احساساتی شدن تماشاگر را می گیرد، برای مثال بعد از رساندن خبر مرگ شوهر و فرزند به ژولی، با شکستن شیشه و یا پس از ماندن ژولی در پله ها و آن نماهای درخشان، با افتادن گلدان به خود می آییم و سعی می کنیم مثل ژولی از بند احساسات هم رها شویم، اما...

در سکانس پایانی فیلم که سرانجام نسخه ی کامل کنسرتو برای اتحاد اروپا را می شنویم، شخصیت های فیلم هم به گونه ای همبستگی و وابستگی می رسند: ژولی و الیویه در نمایی نامتعارف (گویی محبوس) همبستر می شوند، آنتوان نیمه شب از خواب بلند می شود و صلیب ژولی را لمس می کند، در همان لحظه مادر ژولی چشمانش را می بندد (می میرد؟!)، لوسیل را در محل کارش می بینیم که در پس زمینه اش نمایش جنسی در جریان است، دوست دختر پاتریس را می بینیم که در سونوگرافی تصویر جنین داخل شکمش را می بیند و بعد در مردمک چشمی، تصویری برهنه و جنین گونه را می بینیم که ابتدا فکر می کنیم، جنین نمای قبل است، اما در پایان می بینیم که این تصویر ژولی است که در چشم الیویه افتاده و در پایان ژولی را می بینیم که انگار پشت شیشه ای نشسته، و رنگ آبی به تدریج از پایین نیمی از شیشه را پر می کند و نیم دیگر آن سیاه می ماند، اما اشکی روی گونه ی ژولی مانده،... این چرخه از ژولی آغاز می شود و با او پایان می گیرد، همه ی آدم هایی که دیگر حالا جزو وجود ژولی شده اند، همه ی آن دام ها. آیا ژولی به راستی دوباره متولد شده؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۹:۱۶ ب.ظ  توسط من  |