و خداوند عشق را آفرید...

" غرور و تعصب " که گفته می شود مشهورترین رمان جین آستین نویسنده مشهور انگلیسی قرن 18 و 19 است، اخیرا نیز طبق یک نظرسنجی معتبر محبوب ترین کتاب در میان انگلیسی ها بعد از مجموعه ی " ارباب حلقه ها " قرارگرفت.

این کتاب در ایران دو ترجمه ی گوناگون دارد که من البته ترجمه ی آقای رضا رضایی رو خوانده ام.

جمله ی اول کتاب هم یکی از مشهورترین جمله های آغازین کتاب در دنیاست:

 " صغیروکبیر فرض شان بر این است که مرد مجرد پول و پله دار قاعدتا زن می خواهد. "

 در اصل: " IT IS A TRUTH universally acknowledged, that a single man in possession of a good fortune, must be in want of a wife. "

جین آستین مهارت ویژه ای در پروراندن شخصیت ها به خصوص دو شخصیت اصلی کتاب دارد، هرچند همین شخصیت پردازی در جاهایی دچار ضعف می شود. او به خوبی فضای جامعه ی روستایی ابتدای قرن 19 انگلستان را ترسیم می کند و آن را پیش چشم می آورد.

داستان درباره ی خانواده ای متوسط در انگلستان آن موقع است. خانم و آقای بنت صاحب 5 دختر هستند: جین، الیزابت، مری، کاترین و لیدیا. آقای بنت مردی جاافتاده و متشخص است و عموما از دیگران دوری می جوید و بیشتر وقتش را در کتابخانه ی حبوبش می گذراند. اما خانم بنت زنی عامی و کم سواد است که تنها دل مشغولی اش در زندگی پیدا کردن شوهر برای دخترانش است. کاترین و لیدیا دختران محبوب خانم بنت هستند که هردو سبک سر و مشابه خود خانمند. آن ها خیلی علاقه دارند که با افسرهای هنگ هایی که به آن جا می آیند خوش گذرانی کنند. مری، دختر وسط خانواده، خیلی منطقی، متعلق به ارزش های کلاسیک، کتابخوان و مدعی فضل است و در هر موقعیتی سعی دارد خوانده های خود را به رخ دیگران بکشد و البته روش اخلاقی مبتنی بر سنت ها را در انجام آن کار به دیگران گوشزد کند.

اما تاکید اصلی داستان بر هیچ کدام از این اشخاص نیست بلکه این دو خواهر بزرگ تر هستند که مورد توجه قرار می گیرند. جین بنت، بزرگ ترین دختر خانواده زیباترین دختر و خوش بین ترین آن هاست که حتی در واضح ترین موقعیت ها نیز از هر شخصی حمایت می کند و خوبی های او را گوشزد می کند و همو اولین کسی است که در داستان به آقای بینگلی مرد خوش قلب ثروتمندی دل می بندد که به تازگی همسایه ی آن ها شده و البته او نیز به جین علاقه دارد.

اما نکته ی اصلی تمایز داستان کتاب با دیگر داستان های به اصطلاح رمانتیک این است که قهرمانان داستان برخلاف تصور اولیه جین و معشوقش نیستند بلکه این الیزابت بنت، دختر محبوب آقای بنت است که داستان را پیش می برد. اگر داستان در اصل درباره ی عشق و پاکی جین و سختی های او در راه رسیدن به مرد مهربانش بود، ماجرایی مانند بسیاری کتاب های دیگر می داشت اما این جا الیزابت است که دچار تعصب (یا پیش داوری) شده و آقای فیتزویلیام دارسی (صمیمی ترین دوست آقای بینگلی) نیز دچار غرور بیش از حد است.

الیزابت و آقای دارسی قهرمانان داستان هستند که در ابتدا هیچ علاقه ای که نسبت به هم ندارند، هیچ حتی از هم متنفر هم هستند. و البته ابتدا این دارسی ثروتمند مغرور است که به الیزابت علاقه مند می شود و سرانجام در یکی از بخش های بسیار زیبای رمان نزد الیزابت می آید و از او خواستگاری می کند. الیزابت اگرچه دچار شگفتی می شود که دارسی را علاقه مند به خود می بیند ولی با توجه به آنچه درباره ی دارسی شنیده و خود دیده و البته رفتار مغرورانه ی او به هنگام درخواست ازدواج که می گوید خیلی تلاش کرده احساسات خود را سرکوب کند تا با چنین خانواده ی سطح پایینی وصلت نکند ولی نتوانسته صریحا پاسخ منفی می دهد و این جا این دارسی است که در ابتدا فکر می کرد این آرزوی الیزابت بوده که مردی چون دارسی ازدواج کند ولی حالا در کمال تعجبش او را از آن جا بیرون می اندازد!

پس از آن است که دارسی نامه ای برای الیزابت می نویسد و همه ی آنچه را دیگران پشت سر او می گویند صادقانه توضیح می دهد و این جاست که الیزابت برای اولین بار متوجه قضاوت نادرست اولیه ی خود می شود و آقای دارسی را بی گناه و صادق می یابد. از این به بعد به تدریج الیزابت با جنبه های دیگر او آشنا می شود و بیشتر و بیشتر به او علاقه مند می گردد و از طرف دیگر آقای دارسی نیز که ضربه ی مهلکی از جواب " نه " شنیدن از او خورده سعی می کند غرور خود را کنار بگذارد. پس به تدریج غرور و تعصب هر دو رنگ می بازند و....

نکته ی جالب در این جا مساله ی ازدواج است که گویا در همه ی کتاب های آستین نقش پررنگی دارد. (من هنوز کتاب های دیگر او را نخوانده ام) اگر چه رمان در اوایل قرن نوزدهم و در انگلستان اتفاق می افتد، عوام زدگی و سنت گرایی به شدت در اثر موج می زند. لیدیا دختر کوچک خانواده با یکی از افسران شیاد فرار می کند و رسوایی بزرگی برای خانواده به بار می آورد، اما به محض آن که آن مرد در ازای دریافت پول (که البته آقای دارسی می پردازد و باز هم الیزابت را بیشتر به خود علاقه مند می کند) قبول می کند با وی ازدواج کند، بلافاصله نظر خانم بنت که تا دیروز لیدیا را هرزه می دانسته و آقای ویکهام (معشوق لیدیا) را شیاد متقلب، دخترش را خوشبخت ترین دختر دنیا و دامادش را خوش قیافه ترین می داند! این درحالی است که به طور مثال امروزه در غرب (و حتی در تهران خودمان) ازدواج تقریبا صورت سمی خود را از دست داده و زندگی دو نفر با هم بدون ثبت رسمی امری طبیعی است اما در آن موقع بودن با کسی بدون ازدواج گناهی کبیره محسوب می شده است.

مساله ی دگیر ارزش والا و تقدس پیوند زناشویی نزد جامعه ی آن زمان است به طوری که همه ی دختران جوان در آرزوی ازدواج با مردی هستند تا تحت تملک او قرارگیرند، حال اگر آن مرد پول و قیافه هم داشت بهتر وگرنه بالاخره باید ازدواج کرد و همین مساله باعث می شود وقتی لیدیا با ویکهام به خانه بازمی گردد از بزرگ ترین خواهرش جین می خواهد پشت سر او راه برود چرا که او ازدواج کرده حال آن که جین مجرد است. این تاکید افراطی بر بستن پیوند زناشویی برای دختران متاسفانه هنوز در جامعه ی ما نیز به خصوص در شهرهای کوچک تر وجود دارد ولی در دنیای مدرن (یا شاید به واقع پست مدرن!) حتی گاه ازدواج را قاتل عشق می دانند. این لیدیاست که همواره از ویکهام تمجید می کند درحالی که او تقریبا هیچ توجهی به دختر ندارد. این شارلوت، دوست صمیمی الیزابت است که بعد از جواب منفی او به درخواست ازدواج آقای کالینز، خویشاوند دور خانواده ی بنت پاسخ مثبت می دهد که کشیشی است که نه عقل درست و حسابی دارد و نه پول آن چنانی یا قیافه ای.

همه ی این ها نشان می دهد که جامعه ی غرب از 2 قرن پیش یعنی زمان نوشته شدن رمان " غرور و تعصب "تا حالا چه قدر تغییر کرده است که البته خوب یا بد بودن این تغییرات خودش چند تا پست می طلبه!

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط سهند  |