تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

تا حالا كلا دو تا استاد معارف تو دانشگاه داشتم. يكي براي انديشه اسلامي ۱ و آيين زندگي و يكي ديگه هم براي انديشه اسلامي ۲. ولي خب هر دو شون گوش شيطون كر گرايشات الحادي ضايع از خودشون بروز دادند. به همين دليل كلاس هاي معارفي كه خيلي اوقات تبديل به كلاس بحث مي شه، در واقع اين دانشجويان كودن ما هستند كه از دين دفاع مي كنند و اين استاده كه گرايشات الحادي داره و بعضا درس خونده ي حوزه ي علميه هم بوده!

من باب مثال توجه كنيد به تعدادي از ادعاهاي ايشان:

- شما تا وقتي به سني نرسيديد كه قدرت تحقيق و مطالعه داشته باشيد، دين و مذهبتون ارثيه، ولي وقتي به حدي از رشد و عقل رسيديد و بررسي كنيد، اگر ديديد دين ديگري از اسلام برتره، هيچ اشكالي نداره انتخابش كنيد!

- ميليون ها نفر تو دنيا هستند كه دين كه ندارند هيچي، خدا و پيامبرو هم قبول ندارند، ولي بسيار انسان هاي درستكار، اخلاقي و پاكي هستند. (جالب اين جاست كه تو كلاس free discussion ما كه دانشكده ادبياتي هستيم، و همون طور كه مي دونيد جديدا مي گن كل علوم انساني اومانيستي و در نتيجه خداناباورانه هستند (چندان هم بي راه نمي گن البته)، عده اي با قاطعيت مي گفتند ممكن نيست كسي خدا رو قبول نداشته باشه و آدم خوبي باشه!  بلاهت تا به كجا ميرود؟!)

- افرادي كه به وجود خدا و دين و قيامت و ... پي نبرده اند، اگر انسان هاي خوبي باشند و صرفا معيارهاي انسانيت را رعايت كنند، حتما بهشتي هستند.

- اگر كسي امروز گرايشات عارفانه داشته باشد و وجودش سرشار از عشق به خدا، مسلما حكومت ديني فعلي با آن برخورد مي كند.

و اين نكته ي جذاب آخر هم امروز استاد فرمودند:

- برتراند راسل، فيلسوف ملحد انگليسي، اواخر عمرش با سوال يك مصاحبه گر زن مواجه شد: " حالا كه ديگه چيزي از عمر شما نمونده، اگر وقتي مرديد، ديديد كه خدا و آخرت و اينا همه درستند، چي كار مي كنيد؟ " راسل هم جواب مي ده: " من خدا رو توجيه مي كنم، بهش مي گم تو اگه واقعا مي خواستي من مومن باشم، چرا اين پيامبراتو اينا رو يك مقدار قوي تر با استدلال هاي روشن تر و محكم تر قرار ندادي تا من توجيه بشم و يا حداقل چرا عقل منو پايين تر از اين ندادي كه در سطح مردم عامي  باشم و اين ها رو قبول كنم؟ شما كه مي گيد خداتون عادله، پس منو مجازات نمي كنه!"

استاد سپس فرمودند: " خب بله، راسل راست مي گه، مو لاي درز استدلالش نمي ره، راسل بهشتيه چون به اصول اخلاقي كه در فلسفه ش گفته (ظلم نكردن به ديگران و حقيقت جويي) پايبند بوده!

خداوند همه ي اساتيد محترم الهيات رو به راه راست هدايت فرمايد! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

حسرت ها كه فراوونن، ولي چيزي كه الآن تو مخيله ي بنده گنجيده، حسرت هاي انتخاباتيه.

در ضمن اينو هم بگم كه مي خوام يه پست بالاخره راجع به اون انتخابات كذايي بذارم، حالا كه ديگه التهاب تقريبا فروكش كرده، ولي خب خيلي چيزاي ديگه هم مي خوام كه ...  وقتي فكر مي كنم چند تا "قسمت اول" و "ادامه دارد" و از اين چيزا نوشتم و هيچ كدوم هيچ دنباله اي نداشتن، خب يك كم واقع بين مي شم ديگه!

خب تا باز طبق معمول از موضوع پرت نشدم و مطلب ۳ خطي م ۳۰ خطي نشده، رفتن سر اصل مطلب اختيار مي شه:

يك نكته ي ديگه فقط ببخشيد  اين كه براي چندمين بار مي گم من اينجا هرجور دلم مي خواد مي نويسم، خيلي وقت ها هم مخاطب مشخصي ندارم (حتي شايد به قول گدار مخاطبم خودمم! گدار بود مي گفت ديگه نه؟) اگه حرفام، طرز نوشتنم، اين ريختيه، و شما خوششون نمي ياد، بي ادبانه مي گم، به من مربوط نيست.

حالا و بالاخره اصل مطلب :

مي خواستم از حسرت بزرگ از دست رفتن دوران خاتمي (دوره ي اول رياست جمهوريش بگم)، دوراني كه سنت داشت به پايان خودش مي رسيد، يكي از تقبيح تقليد ميمون وار از عقايد ۱۴۰۰ ساله، يكي از برگزاري تظاهرات عليه خدا، يكي از فاشيستي بودن حكومت اسلامي، يكي از به موزه پيوستن تفكر خميني، يكي از ختم شدن راه سياست ايران به سكولاريسم، و يكي از تاسفش از نمردن خدا در جامعه ي ايران و...

درست و غلط، حق و باطل و اين مزخرفات منظورم نيستن. همه ي اين ها به مدرنيته ختم مي شد، كه با تصميم مردم  به باد رفت. مسيري كه بايد پيموده بشه رو سال ها عقب انداختند. حتي اگر معين در انتخابات سال ۸۴ پيروز مي شد...

ولش، بي خيال، به قول قرآن:

ان الله لا يغير ما بقوم، حتي يغير ما بانفسهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

با عرض معذرت از تاخير (نظرتونو امروز ديدم!) اين لينك داستان:

http://haytom.us/showarticle.php?id=73

اميدوارم دير نشده باشه!

پ.ن.: خوشحال مي شم اگه آشناياني كه كامنت مي ذارن اسمشونو هم بگن، البته فضوليه، ولي خب ديگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

تا حالا وبلاگ های زیادی داشتم که عده ای به اقتضای موضوعشون و یا احوالات بنده چندی بیشتر نپاییدند. این وبلاگ اما تا به حال بیش از ۳ سال و نیم دووم آورده و البته ادامه هم پیدا خواهد کرد. از اول با خودم قرار گذاشتم این وبلاگو به ساده ترین شکل ممکن نگه دارم و حتی اول ها از گذاشتن عکس هم خودداری می کردم که البته کم کم قوانینم تعدیل شدند!

اما اولین وبلاگی که راه انداختم حدود ۵ سال پیش بود که هنوز هم دوام آورده، هر چند دیگه مثل قبل نیست، چون من عوض شدم، اما دلم نمی یاد...

و بالاخره اصل مطلب این که بعد از بستن وبلاگ زبان فرانسه ، وبلاگ جدیدی راه انداختم که امیدوارم به سرنوشت اون دچار نشه!:

آموزش تئوری موسیقی http://www.musictheory.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

روشن فكري در جامعه ي ما همواره در ظاهر و باطن به پيروي غرب بوده و هرچند در مقاطع گوناگون تعاريف متفاوتي داشته اما همواره مشخصه ي ناهم خوان بودن با جريان حاكم جزو وي‍‍ژگي هاي آن بوده است.

عموم سال هاي مانده به انقلاب اسلامي، گرايشات چپ و خصوصا ماركسيستي-كمونيستي پرچم مدرنيته را بر دوش حمل مي كردند، اما پس از انقلاب تدريجا و با شكست تفكر كمونيستي در دنيا و خصوصا فروپاشي اتحاد شوروي به تدريج روشن فكري به راست گراييد و همان طور كه امروزه شاهد هستيم، اكثريت نخبگان جامعه از گرايشات ليبراليستي برخوردارند و البته اين از برخورد دو رژيم‍‍ با عقايد چپ و راست نيز پيداست.

اما گروهي در اين ميان معتقدند پيروي ما از غرب در طي مسير از سنت (دين و خرافات و تعصبات و...) به مدرنيته (عقل گرايي، دموكراسي، فردگرايي و...) و سپس نقد آن و رسيدن به جامعه ي پست مدرن/ پسا مدرن/ پسا ساختارگرا/... و حتي بعد نقد آن بيهوده است. اين گروه معتقدند به دنبال رسيدن به ليبراليسمي كه مدت هاست خود غرب به نقد آن پرداخته (و در واقع رفتن راه اشتباه ديگران) بيهوده است.

در حالي كه عده اي ديگر اين سير را مسيري طبيعي براي رسيدن به آنچه كه مد نظر است مي دانند. طرح بحث هاي پست مدرن توسط گروهي از روشن فكران در  جامعه ي نيمه سنتي ما (يا اگر قشنگ تره، در حال گذار به مدرنيته) از ديدگاه اين گروه امري بيهوده است. چه طور مي توان در چنين جامعه اي كه در حال حاضر اوج مطالبات مردم ليبراليسم غرب است و جامعه ي آرماني آمريكاست، از پست مدرنيسم سخن راند؟ مضحك نيست؟

و البته همان طور كه تاريخ نيز نشان داده اين توده هاي مردم هستند كه تحولات سياسي و انقلابات را شكل مي دهند نه نخبگان و روشن فكران. پس به ظاهر در كنار مردم بودن شايد بهتر از طرح مباحثي است كه شرايط زمانه هنوز اجازه ي طرح آن را نمي دهند، هر چند درست باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

«پیش رفتن را چو پیشان بسته اند   بازگشتن را چو پایان بسته اند»

(دیوان عطار، غزل 297) 

وضعیت تعلیقی نسل جوان امروز درایران و جهان! راه مدرنیته و پست مدرنیته به سمت جلو بسته است، به سنت و تقلید گذشته نمی توان بازگشت، وضعیت تعلیق با «راه سوم» تغییر می یابد. نسل گذشته، در غرب آخرین نسلی بود که چالش پست مدرنیته  مدرنیته را به فرجام نهایی رساند و در شرق و ایران نیز چالش سنت  مدرنیته با این نسل به پایان رسید. و در هر دو موقعیت، راه سوم نه به سمت یکی ازطرفین چالش بلکه با فراوری از تقابل آن ها و رسیدن به ساحتی جدید شکل گرفت. آن بخش هایی از نسل امروز که هنوز چالش های فوق را ادامه می دهند، در واقع "نو" نیستند. نو بودن به معنای نوین اش امروز فرا روی از بازمانده های ملال آور نسل های قبل است. ( در عین حال که حفظ دستاورد های حقیقی گذشته تاکنون همواره ریشه ها و پای بست های تفکر نو را تشکیل می دهد.)

   اگر شعار عصر مدرن این بود، «خدا مرده است، زنده باد انسان»، این مفهوم در واقع پایان تفاسیر قرون وسطایی کلیسا را از خدا اعلام می کرد؛ در ادامه عصر مدرن دوران پست مدرن فرا رسید که هم نقدی بر مدرن بود وهم پایان آن! گرایش پسامدرن ها و پساساخت گراها به هستی شناسی عرفانی تکمله ای بود بر جهان بینی های ماتریالیستی عصر مدرن که سرانجام آنان را به ادراک تازه ای از کلیت هستی، روح و حقیقت آن و خدا رسانید. پایان پست مدرن بازگشت به خدا بود با نگاهی نو! هایدگر از آخرین فلیسوفان نسلی بود که در پایان کار احساس کرد رهایی از ورطه هولناک بی معنایی و بن بست های تفکر مدرن تنها با خدایی جدید ممکن است (تفسیر او را تصحیح می کنیم و می گوییم: با تفسیری جدید از خدای همیشه حاصر در هستی و همواره رهایی بخش)! « آنان که بماندند پس پرده پندار/ احوال سراپرده اسرار ندانند» (دیوان عطار، غزل 322)

   ادراک نوین از خدا (خورشید بی غروب همواره) با «ظرف های نوین» درونی و ظرفیت های روحی جدید انسان معاصر پیوند دارد. امروز به مدد گسترش های فضایی  کیهانی ادراک انسان از هستی، انسان حهانی شده به فراسوی تقسیمات محدود سیاره ای خود رسیده است و به کیهانی شدن می اندیشد. گسترش روحی چنین انسانی معرفت همه جانبه تر و چند بعدی تری از هستی و علت آغازین آن می طلبد؛ رسیدن به این شهود که «اساس هستی بر بی علتی است»! عشق پدیده ای بی علت است و «او» ی قدیم هستی را بر مبنای عشق بنا نهاده است.«بی چونی» قدیم او و بی علتی بنیان «کون» هستی محدوده های شناخت عقلی را نشان می دهد. عقل سرانجام کار شناخت بنیادین را به عشق می سپارد و عشق آدمی را به شهود حیات می رساند. انسان با شناخت عقلانی مقدماتی و با شهود کامل کننده ادراک، هستی را در ابعاد بی شمارش مکاشفه می کند. به این ترتیب، سقف ها ، محدوده ها، بن بست ها، و بحران های شناخت علم و فلسفه با آغاز دوران جدید جای خود را به گشایش های نوین می دهد و چشم اندازهای جدیدی بر امر هستی شناسی گشوده می شود.

   عاشقان خداوند همواره از همه تفاسیر عقلی و دینی از خدا فراتر رفته و به یاری عشق به «حق» شهودی ترین و بی مرزترین تفاسیر از او را ارائه کرده اند. فنا در معشوق که خاصیت عشق است راه و روش همه عاشقان حقیقی و پیش از همه فعل خداوند بوده است. انسان عاشق با آموختن در مکتب عشق استاد ازل به فنا از تمام مراتب حیات خود می رسد و با عنایات او بقایی مجدد در هستی می یابد. این حیات جدید که با صفات خدا همراه است و تقیدات و محدوده های مراتب پیشین را ندارد امکانی جدید است که انسان را به فراسوی سیاره خود می رساند و از او موجودی کیهانی می سازد. روشن است که تفسیر عاشقانه و عارفانه از خدا سبب چنین منزلتی برای انسان می شود. و چنین انسانی آمادگی جذب معرفت های کیهانی جدید را دارد. در غیر این صورت، روح محدود انسانی نمی تواند با امکانات بی نهایت کیهان رویارویی مناسب و درخوری داشته باشد. از راه مهرورزی به فضای لایتناهی هستی و موجودات و عناصر گوناگون اش می توان به شهودات و مکاشفات نوین از آن ها نائل گشت. به خواست و مصلحت خداوند تجربه خاص عارفان در اعصار پیشین به تجربه ای عمومی تر تبدیل می شود و انسان های بیشتری با بقای کیهانی جدید می توانند انسان امروز را برای اکتشافات فضایی آینده مهیا سازند.

   انسان با روحی به وسعت کیهان می تواند با امکانات مختلف کیهان مواجه شود و به کشف آن ها بپردازد و با این کشفیات در خدمت عشق به هستی و متعالی کردن آن قرار گیرد. هدف خداوند از هست کردن هستندگان تعالی یافتن آنان و اداره امور هستی توسط خودشان است. و اگر انسان تعالی نیابد، روح محدود و نفسانی انسان با سفر به سیارات دیگر فقط بحران های سیاره خود را به نقاط دیگر کیهان انتقال و گسترش می دهد!این جا است که علم "هوا  فضا" مشابه علم نجوم و اخترشناسی در ایام گذشته،با عرفان و مکاشفات شهودی از خدا و اسرار او در عالم هستی پیوند می خورد و بدون راه بردن به این ساحت ها پیشرفت حقیقی "فیزیک ـ فضا" ناممکن می شود. جریان مشابهی در همه علوم و هنرها و انواع شناخت بشری به وجود آمده است: یا ادامه بحران ها و بن بست ها و حداکثر دل خوش کردن به دستاوردی جزیی و یا پیوند همه این عرصه ها با انواع شهود و مکاشفه و تفاسیر نوین از خدا و هستی! هستی شناسی وحدت وجودی امکانی انقلابی و متحول کننده حیات انسانی است. از این منظر، می توان تغییراتی وسیع در همه حوزه های ایستا ایجاد کرد. تنها خداست که قادر است انسان را از ورطه ی هولناک بی معنایی و بی مقصدی کنونی وارهاند و راه تعالی و سعادت حقیقی را به او نشان دهد. تنها عشق بی نهایت «او» به ما و عشق جزیی ما به او نجات دهنده ماست...

23/2/88

 منبع: سايت جنبش ضد جهاني سازي ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

روز/ساعت

۱۰-۸

۱۲-۱۰

۴-۲

۶-۴

۸-۶

شنبه

نگارش پیشرفته

اصول و روش ترجمه

-

سلفژ ۲

-

یکشنبه

خواندن و درک مفاهیم ۳

درآمدی بر ادبیات ۱

آواشناسی

-

-

دوشنبه

آیین زندگی

-

کلیات زبانشناسی ۱

-

N5 فرانسه

سه شنبه

-

اندیشه اسلامی ۲

خواندن و درک مفاهیم ۳

بیان شفاهی داستان ۱

-

چهارشنبه

-

-

تئوری موسیقی 2

سلفژ 2

-

پنجشنبه

-

-

-

-

N5 فرانسه

جمعه

-

-

-

-

-

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

   لودویگ وان بتهوونولفگانگ آمادئوس موتسارت

ولفگانگ آمادئوس موتسارت و لودویگ وان بتهوون، دو تن از برجسته ترین شخصیت های موسیقی در تاریخ.

قضاوت کردن درباره ی دو اثر هنری یا دو هنرمند بزرگ، کار ساده ای نیست و تا حدودی به سلایق شخصی فرد هم مربوط می شه، اما من به جرات می تونم بگم که آثار بتهوون برای من بسیار ارزشمندتر از موتسارت هستند:

1-      موتسارت بیشتر آثارش را برای دربار و اشراف می ساخته، در حالی که مفاهیم انسانی (آزادی، نوع دوستی، صلح و...) شالوده ی اصلی موسیقی بتهوون رو تشکیل می ده که فینال سمفونی 9 او (چکامه ی شادی) ترجمان آرمان خواهی اوست.

2-      موتسارت همواره پایبند به کلاسیسیسم آن دوران بوده، حال آن که بتهوون یک تنه پل میان دوره ی کلاسیک و رمانتیک می شود و این انقلاب شگرف با مقایسه ی آثار اولیه ی کلاسیک او (که بعضا متاثر از موتسارت و هایدن هم بوده اند) و آثار پسین او (که نشان از تولد رومانتیسیسم می دهند) بدیهی می شود. (این نکته رو هم بگم که از میان موسیقی باروک، کلاسیک و رمانتیک، موسیقی مورد علاقه ی من رمانتیکه: بتهوون، چایکوفسکی، برامس، شوپن، مندلسون، اشتراوس،...)

3-      موتسارت همواره به قواعد و قوانین موسیقی دوران خود پایبند بوده و به ندرت از این ها تخطی کرده، حال آن که بتهوون همواره (خصوصا در دوره ی پایانی فعالیتش) دست به نوآوری های زیادی در هارمونی و ملودی زده، که البته در زمان خود همیشه با خوشایند عموم نیز مواجه نشده اند، هم چون هر نوآوری دیگری. (منتقدان هنری پس از اولین اجرای سمفونی 7 وی گفتند او به هنگام تصنیف اثر مست بوده وگرنه باید همین حالا در دیوانه خانه حبس شود!) به همین دلیل موتسارت محافظه کار طبیعتا با بازخوردهای مثبت تری نسبت به بتهوون روبه رو می شده و خب جیره خوار دربار بودنش هم مزید بر این!

4-      موسیقی موتسارت هر چه قدر هم زیبا باشه، عاری از احساس و شور و شوق و آن غافلگیری و هیجان زدگی موجود در آثار بتهوونه. موسیقی بیش از همه با احساس رابطه دارد و صرف رعایت تمام قوانین ریاضی وار تئوریک (در این مورد باخ شاخص تره البته!) به بهترین شکل ممکن کافی نیست! کافیه موومان اول سمفونی پنج بتهوون را گوش بدید و مثلا موسیقی کوچک شبانه از موتسارت. یا Fur Elise بتهوون و مارش ترکی موتسارت.

5-      زندگی بتهوون به دلایل گوناگون خیلی مشکل تر از موتسارت بوده و ناشنوایی او تنها یکی از موارد فاجعه بار در زندگی او بوده که تا مرز خودکشی نیز پیشش برده. حال آن که موتسارت تا اواخر عمر عموما سعادتمند و ثروتمند بوده. و مشخصا به دلیل سبک تر بودن سبک موسیقی اش محبوبیت موتسارت نیز بسیار بیشتر از بتهوون بوده.

6-      نبوغ ذاتی بی نظیر موتسارت امری است که کسی نمی تواند انکارش کند، موتسارت در 4 سالگی اولین پیانوکنسرتوی عمومی اش را اجرا کرده و در حدود 5 سالگی نخستین آثارش را تصنیف کرده! می گویند موتسارت هرگز هیچ چیزی را اصلاح نمی کرد و تغییر نمی کرد. همه چیز در ذهنش به صورت کامل وجود داشت و او تنها آن ها را به روی کاغذ می آورد. حال آن که بتهوون بسیار تلاش می کرد و دفترچه های جرک نویس بسیاری داشت که مرتب می نوشت و خط می زد و اصلاح می کرد و گاهی یک تم چندین سال ذهنش را مشغول می کرد تا به جایی برسد. اما موتسارت هیچ تلاشی برای ارائه ی اثر نمی کرد، فقط آن را روی کاغذ می آورد!

7-      اگر سمفونی را کامل ترین و پیچیده ترین نوع اثر موسیقیایی بدانیم، شکی نیست که سمفونی های بتهوون چند سر و گردن بالاتر از سمفونی های موتسارت قرار می گیرند. (همگان می دانند که سمفونی 9 بتهوون برترین سمفونی تاریخ و سمفونی 5 او نیز مشهورترین سمفونی است.

حکایتی از بتهوون: بتهوون ابتدا سمفونی شماره ی 3 خود را به ناپلئون بناپارت تقدیم کرد که در آن زمان سمبل آزادی خواهی و انسانیت شمرده می شد، اما هنگامی که دید ناپلئون نیز چون دیگر سیاستمداران دنیا تنها به دنبال جنگ افروزی و قدرت طلبی است، با چنان خشونتی عبارت تقدیمی روی پارتیتور سمفونی 3 را خط زد که آن قسمت کاغذ پاره شد. بتهوون سمفونی 3 (اروئیکا) را این گونه آغاز کرد:

" سمفونی اروئیکا (قهرمانی) تقدیم شده به خاطره ی انسانی بزرگ. "

تصویر صفحه ی اول سمفونی شماره ی 3 (قهرمانی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

5. در باب موسیقی:

- موسیقی مورد علاقه: کلاسیک

- قطعات موسیقی مورد علاقه:

     الف) کلاسیک: باله ی دریاچه قو اثر چایکوفسکی - والس دانوب زیبای آبی اثر یوهان اشتراوس پسر (آثار دیگه ای به خصوص والس و پولکا از اشتراوس که اسم های اجق وجقشونو یادم نیست!) - سمفونی ۵ بتهوون (موومان اول) - سمفونی ۳ برامز (نمی دونم کدوم یکی از مووماناشه!) - آداجیو آلبینونی (که البته اصلا مال آلبینونی نیست، ولی به این نام معروف شده!) - چهار فصل ویوالدی - مارش ترکی موتسارت (موومان دوم سونات شماره ۱۳)- بخش هایی از باله ی زیبای خفته ی چایکوفسکی - سمفونی ۹ بتهوون (موومان اول و دوم و چهارم- قسمت اول) - Fur Elise بتهوون - کورال فانتزی بتهوون – توکاتا و فوگ برای ارگ کلسای باخ - رپسودی مجار فرانتس لیست - رقص های مجارستانی شماره 1 و شماره 5 از برامز - کارمینا بورانا (بخش O Fortuna) از کارل ارف - Lark شوبرت - عروسی مندلسون - سونات مهتاب بتهوون -  تعدادی از مجموعه ی آتش هندل و یک ویولون کنسرتو از او - والس شماره 2 از سوئیت جاز شوستاکوویچ...

     ب) مدرن غربی: کریس دی برگ (the words I Love You - Winter Is Coming - the Road to Freedom - Read My Name - Natasha Dance - Saint Peter's Gate - Girl - Don't Look Back - ...) - سلین دیون (My Heart Will Go On - D'amour ou D'amitie - Pour que Tu m'aime encore - ...) - رابی ویلیامز (Advertising Space) - ایگلز (Hotel California) - ......

  + یانی و ونجلیس

     ج) ایرانی: آهنگ های قدیمی کلا مثل الهه ی ناز - شد خزان - مراببوس – گل پونه – و... گوگوش (پل بهترینشه و: کیو کیو بنگ بنگ - آهوی عشق - آخرین خبر - همسفر - جمعه - مرداب - کوه - کیه کیه - ...) - ویگن - ...

- از غرب پیانو و ویولون رو دوست دارم و از شرق دف و سنتور.

- کتاب های موسیقیاییم: تئوری بنیادی موسیقی (پرویز منصوری) – فرهنگ تفسیری موسیقی (بهروز وجدانی) – آثار کلیدی موسیقی (گی للون و ژان ژاک سولی) -  فرم های موسیقیایی (آندره هودیه) – سازشناسی (پرویز منصوری) – تئوری موسیقی (مصطفی کمال پورتراب) - ...

- سلفژ و تئوری موسیقی 1 رو گذروندم و پاییز سلفژ 2 رو می گذرونم با تئوری 2 و از زمستون پیانو رو شروع می کنم و البته سلفژ و تئوری رو هم می خوام تا آخرش برم. (در فرهنگسرای جهاد دانشگاهی که خب جای خاطره انگیزیه، چون...)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط real lover  | 

نکته: در نود درصد مواقع وقتی می خوام چیزی بنویسم، همین طوری شروع می کنم به نوشتن و جلو می رم و تموم می کنم. بدون اصلاح و ویرایش و ... و با عجله! به خاطر همین گاهی از یه جا شروع می کنم و آخرش یه جای دیگه تموم می شه! به خاطر همین این پستو دو قسمت کردم. چون دفعه ی پیش به بی راهه رفت، این جا اصل مطلبو می گم:

تعدادی از چیزایی که من فکر می کنم بهشون اعتقاد دارم:

- اگر یک چیز تو دنیا واقعی باشه، اون عشقه، عشق رمانتیک به جنس مخالف (یا گاهی جنس موافق!). قدرتمندترین نیرویی که تو دنیا هست، عشقه. هیچ هم اغراق نیست. 

- به خدا ایمان دارم، ولی نه خدای دینی. چون بعضی ها اون قدر کوته فکرند که می گویند اگر به خدا ایمان داشته باشی، باید... فقط همین که گفتم، نه بیشتر. هیچ دلیل منطقی هم براش ندارم.

- در حال حاضر فکر نمی کنم راه درستی وجود داشته باشه(طناب های پوسیده رو توضیح دادم)، مگر این که خودمونو گول بزنیم.

- فمینیستم و هیچ خجالتی هم نمی کشم که بهش اقرار کنم.

و اما توضیح درباره ی پست قبلی: به جز چیزایی که قبلا گفتم، باید اضافه کنم که این جمله ش (اگرچه اغراق آمیزه به وضوح) ولی تقریبا درسته.

مردهابه طور کلی از سنین کودکی تا آخر عمر از نظر فکری چندان تغییری درشون ایجاد نمی شه و همواره بچه می مونند. (کافیه به رفتار دو جنس در کلاس های مختلط نگاه کنید: جنس مذکر همواره به دنبال جلب توجه و خودشیرینی است و چون دچار عقده ی حقارت نسبت به جنس لطیفه، همیشه سعی می کنه برتری خودشو با زور نشون بده و...) به همین دلیله که مردها اصلا نیازی به درک کردن ندارند، چون پیچیدگی ندارند و به زبان ساده بچه صفتند. اما زن که خب معمولا از نعمت احساسات هم بهره ی بیشتری برده و هم از نظر فکری پخته تر و عاقلانه تر عمل می کنه مسلما پیچیده تر و کامل تره.

یه نکته ی دیگه:معمولا خیلی از پستامو می نویسم " ادامه دارد" اما هیچ وقت ادامه نمی دم! ببخشید!

پیوست: جواب تعدادی از کامنتاتو دادم ارسلان، البته سعی کردم نزدیک به سبک خودت باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط real lover  | 

 

The Second Waltz | Music Upload